شيخ ذبيح الله محلاتى

15

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد چون رفته‌اند و بسوى آن جبه نظر كردند ديدند كه خون از آن جبه مىريزد پس دانسته‌اند كه ظهور پيغمبر آخر الزمان نزديك شده است و به اين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهى را به مكه فرستادند كه از ولادت آن حضرت خبر بگيرند . و عبد اللّه در روزى آن‌قدر نمو مىنمود كه اطفال ديگر در ماهى آن‌قدر نمو كنند و افواج تماشائيان بديدن او مىآمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب مىنمودند و عبد اللّه در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد آنچه يوسف از برادران ديد . و چون يازده پسر براى عبد المطلب بهم رسيدند نذر خود را بخاطر آورد چون جماعت قريش او را سرزنش كرده بودند كه تو طفلى از اطفال قوم خود بودى كه تنها به مكه آمدى و ترا فرزندى و ياورى نيست بچه چيز بر ما تفوق يافتى . عبد المطلب در غضب شد و گفت واى بر شما مرا سرزنش مىكنيد بكمى فرزند با خداى خود عهد كردم كه اگر ده پسر مرا يا زيادتر اعطا فرمايد يكى از آنها را براى اجلال و اكرام حق‌تعالى قربانى كنم سپس مناجات كرد كه اى پروردگار من عيال مرا بسيار گردان و دشمنان مرا بر من شاد مگردان سپس زنان نام‌برده را بحباله نكاح خود درآورد . خداوند متعال از آن زنان يازده پسر به او مرحمت كرد بعلاوهء چند دختر و پسران اسم ايشان از اين قرار است : عبد اللّه و ابو طالب و حمزه و عباس و زبير و حارث و ابو لهب كه نام او عبد العزى بود و غيداق و مقوم و حجل و ضرار و دختران عاتكه و صفيه و اميمه و اروى وام الحكم البيضاء كه ترجمه اين چهار دختر هريك در محل خود ذكر شد . بالجمله عبد المطلب فرزندان خود را در نزد خود جمع نمود و طعامى براى ايشان مهيا كرد و چون تناول نمودند فرمود اى فرزندان من مىدانيد كه شما همه بر من گرامى هستيد و نور ديدهء من مىباشيد و خارى در پاى هيچيك از شما نمىتوانم ديد و ليكن حق